تبليغاتX
XxX (سیاه مشق)

               

 

الان فقط دیگه از دست خودم لجم گرفته و وقتی که تلف شد...

 

کلنی گفتم...

 

همه اس.ام.اسها همه ای- میلها پاک شد...

 

گفتم که این تاریخ بی حافظه خواهد بود...

 

یه خنده واقعی از ته دل...

 

ته ته دل...

 

وقتی می گم انداختمت دور یعنی که همین...

 

حالا تو هی بگو یعنی واسه تو انقدر ساده است...

 

یه لیوان لب پر کدر ارزش غصه خوردن نداره برای من...

 

این پایان مسخره حتی تلخ هم نبود...

 

از اونی که فک می کردم حقیرتر بودی و بی اراده تر...

 

دروغگوييت رو بی خيال می‌شم

 

مرا ببخش که غصه نمی خورم...

 

از اینکه عددهای مساله ای که حل کردم با عقل جور در می اد دارم حال می کنم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 23:48  توسط وانتار | 

مست که نبودم یه ذره گرم بودم...

روی پله ها نشسته بودم سیگار می کشیدم...

منتظرت بودم که بیایی در آهنی قیژ قیژ کنه...

 

از این بارونای ریز ریز می اومد بوی رطوبت و سبزی هم بود...

 

مانده بود تا دهکده به خواب بره...

 

چراغا دونه دونه روشن می شد...

 

....

 

....

 

اومدی که در اّّهنی قیژ قیژ کرد...

 

گفتم دیر کردی نگرانت بودم...

بعد تو خندیدی...

سیگارم رو از دستم گرفتی ....

 

آخرین پکش رو زدی...

 

مدل خودت عین خودت...

 

خود خود خودت...

زیر پات لهش که کردی...

گفتم با آخرین کبریتمون روشن شده بود ها...

بعد یه کلی ادا اصول که حال ندارم برم کبریت بخرم پس فندک واسه چیه...

یه بسته درسته کبریت در آوردی...

.

.

 

.

 

می گن وقتی می خواین یه چیزی اتفاق بیفته اونو با تمام جزئیات تصور کنید.... 

قصدم آزار کسی نبود...

من در گهواره کودکیهایم می خواستم به خواب بروم...

.

.

.

گفتم عشق ممنوع ؟؟!

گه خورم رو  به چند زبون بگم؟؟!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 13:30  توسط وانتار | 

"بی تو

نه بوی خاک نجاتم داد

نه ستاره ها تسکینم

چرا صدایم کردی؟!"

هی رفیق اطلاعات واصله به شدت غلط بود...

دو تا اگزازپام خوردم

هی نشستم ببینم این تپش قلبه کی کمتر می شه...

کی می شه خوابید...

برای اولین بار طی این دو هفته زودتر اومدم خونه...

قرصه جذب نشد آخرش...

همچین هشیارم انگار نه انگار...

اون روز رفتم موزه حرم ...

تو مشهد...

از مزایای یک روز بی کاری...

من هم که از وقتی از جلسه برگشته بودم مستمع آزاد بودم...

گنجینه تابلوها و صدف ها...

صدای بوق بوق سنسورا اساسی رو اعصاب بود...

همه حس تماشای تابلوها رو صداهه می گرفت....

یواشکی از چن تا تابلو هم عکس گرفتیم...

عمرا که امشب خوابم ببره...

حجم کارام رو کم کردم...

1000 تا تبصره و گل و بته گذاشته کنار ش...

که اگه کار فلانی بود انجام میدم...

خانواده که کاراشون تو اولویته...

کارای دانشگاه رو هم که باید انجام داد...

حجم کارام  رو کم کردم...

کم کردم... نه؟!!!

انرژی مثبت دوستهای قدیمی...

....

....

....

 رفتم مامان رو رسوندم جایی برگشتم...

ترافیک بودها...

ترافیک...

کلا اگزازپامش فک کنم تقلبی بود...

حسی که آدم بعد خوردن یه فنجون قهوه غلیظ و تلخ داره چیه...

گفتم رفیق...

اطلاعات واصلت به شدت غلط بود...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 22:33  توسط وانتار | 

 

اونقدر یکی رو دوست داشته باشی که حاضر بشی سیگار رو ترک کنی...

بگی فقط یه دونه بعد مشروب اونم دوتایی بعد با شیطنت بخندی و بگی

بارون هم که بیاد خب...

توی هوای مرطوب هم خب...

بخنده فقط محکمتر بغلت کنه

محکم تر..

بعد بگی قهوه می خوری؟؟!

تو خیاله ها همش...

.

.

.

فک کنی که تحمل تنهایی از یه عمر تحمل آدمی که حرف مشترکی نداری باهاش بهتر باشه...

با بی میلی که غذات رو تموم کردی سرت رو بلند کنی و از خودت بدت بیاد خیلی بدت بیاد...

و نفهمی از حماقتته که بدت اومده یا...

هی با خودت کلنجار بری که اصلا مگه چه گهی هستی که انقده سخت می گیری...

.

.

.

گفت فرق کردی عمیق تر و آروم تر شدی...

بزرگ شدی...

اما چشات دیگه برق نداره

خنده هات هم اون زنگ سابق رو نداره...

با یه بهت هم بپرسه سیگاری نبودی چی شد؟؟!

بگی سیگاری شدم تا یکی ترکم بده...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 1:3  توسط وانتار | 

میترسم ...

خیلی میترسم...

.

.

.

.
از حماقت دوستا،

.

از کوته فکری آدما،

.

از تنهایی خودم،

.

 از این آینده ی گنگ و مبهم،

.

از این هرچه ممکن،

.

از گناه،

.

از برداشت های بد مردم،

.

از خودم،

.

از عاشق شدن،

.

از یأس،

.

از غرور، از نومیدی،

.

از تنهایی،

.

از نبودن تو .....

.

از کم آوردن،

.

از کم آوردن،

.

از کم آوردن ...

.

.

.

.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 1:6  توسط وانتار | 

                                  

میان بیگانگی و یگانگی هزار خانه است. آنکس که غریب نیست شاید که دوست نباشد. کسانی هستند که ما به ایشان سلام می گوییم و یا ایشان به ما.آنها با ما گرد یک میز می نشینند،چای می خورند،می گویند و می خندند."شما" را به "تو" و "تو" را به هیچ بدل می کنند.آنها می خواهند که تلقین کننده های صمیمیت باشند.

می نشینند تا بنای تو فرو بریزد.می نشینند تا روز اندوه بزرگ.آنگاه فرا رسنده نجات بخش هستند. آنچه بخواهی برای تو می آورند،حتی اگر زبان تو آن را نخواسته باشد،و سوگند می خورند که در راه مهر،مرگ،چون نوشیدن یک فنجان چای سرد،کم رنج است.تو را نگین می کنند در میان حلقه ی گذشت هایشان.

جامه هایشان را می فروشند تا برای روز تولدت دسته گلی بیاورند و در دفتر یادبودهایشان خواهند نوشت.زمانی فداکاریها و اندرزهایشان چون زورقی افسانه یی،ضربه های تند طوفان را تحمل می کند - آن طوفان که تو را در بر گرفته است - بر فراز گردابی که تو واپسین لحظه ها را در آن احساس می کنی می چرخند و فریاد می زنند : من! من! من!

باید ایشان را در آن لحظه دردناک بازشناسی.باید که وجودت در میان توده مواج و جوشان سپاس،معدوم شود.باید که در گلدان کوچک دیدگان تو باغ بی پایان "هرگز از یاد نخواهم برد" بروید.آنگاه دستی تو را از فنا باز خواهد خرید،دستی که فریاد می کشد : من! من! من!

و نگاهی که تکرار می کند : من!

بار ديگر شهری که دوست می داشتم  ( نادر ابراهيمی )

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 1:13  توسط وانتار | 
   

 یه روز بهم گفت: « دلم می خواد باهات دوست باشم . آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام.»

بهش لبخند زدم و گفتم: « فکر خوبیه. چون منم خیلی تنهام.»

یه روز دیگه بهم گفت: « می خوام تا ابد باهات بمونم. آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام.»

بهش لبخند زدم و گفتم: « فکر خوبیه. چون منم خیلی تنهام.»

روز بعد بهم گفت: « می خوام برم یه جای دور. بعد که همه چیز رو به راه شد تو رو هم می یارم پیش خودم.  آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام.»

بهش لبخند زدم و گفتم: « فکر خوبیه. چون منم خیلی تنهام.»

برام تو اولین نامش نوشت: « من اینجا یه دوست پیدا کردم. آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام.»

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: « فکر خوبیه. چون منم خیلی تنهام.»

تو نامه ی بعدیش نوشت من می خوام اینجا تا ابد با دوست جدیدم بمونم.  آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام.»

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: « فکر خوبیه. چون منم خیلی تنهام.»

اون اونجا با دوست جدیدش خوشبخته و من خیلی از این بابت خوشحالم که هنوز نمی دونه من اینجا خیلی تنهام.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 5:7  توسط وانتار | 

                  

حالم بده...

بیشتر از اونی که حتی خودم فکر میکنم....

حس بی ربط قورت دادن یه چاقو... وقتی که افقی تو معدت گیر کنه...

حالم از دنیای آبیم که پر بود از گل، فرشته، ابرهای چاق و پاستیل های رنگی بهم میخوره... اصلا از هرچی فرشتس بدم می یاد...

زندگی مسخره ای که هر روز یه ساز میزنه...

وقتی نمی تونی بینی یکی رو تو صورتش صاف کنی...

وقتی چیزایی می بینی که برات زجر آورتر از دیدن چندتا آدم له شده، اونم وسط جادس...

وقتی شکنجه میشی...

وقتی از نزدیکترین ادمای دوروبرت تا سر حد مرگ متنفر میشی...

انوقته که به طور کاملا اتفاقی سرت از دو جهت مختلف میخوره تو دیوار و کلی قلمبه میشه....

لاقل اینجوری یه بهونه واسه یه بغض فروخوردت داری.

ولی ساعت ها حق حق هم سبکت نمی کنه...

احتیاج شدید به یکی که فقط مهربون باشه... نسیم خنک و بلندی...

یکی که بتونی بهش بگی:

"بهم دست نزن! سوال نکن! حرف نزن!فقط  پيشم بمون"

دل من و اين تلخی بينهايت ...

و دل خوشی به سرعت گذر زمان که انتقامت رو بگیره بجای اینکه مجبور بشی یه یک تک تیرانداز اجیر کنی ...   

"من عصیان می کنم پس هستم..."

گفت تو توی زندگی قبلیت شاعری چیزی بودی شک نکن...

این رو وقتی پشت چراغ قرمز قائم مقام واستاده بودیم گفت...

اما من فکر می کنم که توی زندگی قبلیم شاعر نبودم...

من رقاصه بودم...

رقاصه ای توی یه بار کثیف پر از ملوانهای مست یا شاید هم رقاصه یه معبد...

لازارهای مست...

مسافران کشتیها...

بوی دود و الکل...

یا شاید هم وقف زائرانی که به زیارت معبد آمده اند...

من وقف خدایان بوده ام...

چه فرق می کند با دامنهای رنگارنگ اسپانیایی رقصیده باشم یا نیمه برهنه در رقصهای مقدس ظاهر شده باشم...

چه فرق می کند...

بینی ام پر از بوی مردهای مختلف بوده...

می دانم که هیچگاه آرامش نداشته آم...

می دانم...

خوب می دانم...

شاید برای همین باشد که در این زندگیم می خواهم به بوی یک مرد عادت کنم...

مردی که تنها به بوی من عادت کرده باشد...

باید آشنا باشد...

شاید تنها مردی که در زندگیهای قبلیم در حضورش ذره ای آرامش دیده باشم...

او یک لازار مست نبوده...

او یک زائر حریص نبوده...

شاید کسی که مبهوت نگاهم می کرده پیچ و تابهای تنم را شاید نمی دیده...

گل لای موهایم اورا مست می کرده و چشمهایم...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 1:35  توسط وانتار | 

                           

 

*من سرشار از گفتنم نه نوشتم

بايد که اينجا روبروی من نشسته باشی...*

خلا...

يه خلا تمام و عيار...

معلم فيزيک می‌گفت...هرگز بشريت نتونسته...نمی تونه...نخواهد توانست خلا کامل ايجاد کنه...

بالای اون لوله احمقانه دماسنج جيوه‌ای...مقداری بخار جيوه هست...

بخارات مسموم...

زمين داغ است و هوا سربی و سنگين...

خدايی خودمونی در ذهنم می‌سازم، خدايی که گاهی وقتا، فقط گاهی وقتا کنار من بشينه.... روی يه سکو... لب يه بلندی.... يه نخ سيگار بکشه...

اگه خدا می‌تونه پيرمردی مهربون با ريشهای سفيد باشه... می‌تونه با يه نخ سيگار لب يه بلندی توی يه شب سرد و ساکت مهمون من باشه...

بچگيهام، يه بار دختر عمم گفت:دوروغ نگو... خدا همه جا هس دوروغات و می‌شنوه... وقتی بميری اونوخت ميندازتت تو آتيش...

من گفتم:هــــه هــــــــه... پس کو چرا نمی‌بينمش...

گفت: الان گوشش رو چسبونده به اين ساختمون داره به حرفای ما گوش می‌ده...

عجيب بود... خدا از زاويه‌ای گوشش رو به ساختمون چسبونده بود که من نمی‌ديدم...

تصور خدايی با گوشهای بزرگ که هميشه و در همه جا گوشاش رو به همه ساختمونا چسبونده من رو می‌ترسوند...

فقط ۵ سالم بود...

عاشق فيزيک مدرن بودم... ابر ريسمانها...سياهچاله‌ها... شبا کابوس گير افتادن توی يه سياهچاله... کهکشان راه شيری چنان توی يه سياهچاله کشيده‌ميشه که ما يه فنجون قهوه رو هورت می‌کشيم...

تا حد مرگ می‌ترسم...

حالا تقریبا يه مهندس معمار هستم با دغدغه‌هاي...

فرید می‌گه: خری هستی واسه خودت.... فقط واسه FUN ش...بابا تو چرا حاليت نيس...یه بوی فرند جاست FUN...

 فانش رو هم با یه لحن کشیده می گه...

حالم از لحنش به هم می خوره...

زمين داغ و هوای سربی...

از بارون خبری نیست....

اگه می‌تونستم روی نوار ذهنی حماقت... حماقت خودم قدم بذارم....

اگه می‌شد اين زندگی چيزی بيشتر از درس، کار، کار و گريزهای الکی  به من بده....

زندگیم شده بدو بدو...

از آرامش هفته قبل از خبر ویزا خبری نیست...

حتی رفتنم هم بدو بدو شد...

"ما از بیگانه ها نمی ترسیم

ترس سوغات آشناییهاست...

از این آدمها بترسید...

آنها که شما را به تو و تو را به هیچ بدل می کنند...

میان یگانگی و بیگانگی هزار خانه است"

مردم از بس این راه رو رفتم و برگشتم...

فکر کن که چی از دست رفت...این یکی از دست دوتامون...

اونقده سر جلسه با لبه کاغذه بازی کردم... انقد محکم هی تاش کردم... بالاخره دستم رو بريد... روی يکی از مدارک مهم مکانیک خاک يه قطره... نه دو قطره...بلکم بيشتر خون ريخت... عين اين احمقا باز با گوشه کاغذ زخمم رو ريش می کردم...

توی دستشويی شستمش...

همیشه چسب زخم مال بچه ها بوده... همیشه...

توی يکی از سرچهام به يه عکس از يه گور دسته جمعی توي سيرالئون... مي‌شه براي آدماي ناشناس هم گريه كرد؟؟!

براي خودت كه معلوم نيست سر كدوم چهارراه كدوم ماشين زيرت بگيره...

كدوم ويروس احمق بياد خونت مهموني...

از مردن نمي‌ترسم... از مرگ يهويي اما چرا... از جوريده‌شدن خصوصي‌ترين وسايلم اما چرا...

اگه برن سر كشوم توي شركت... بايد برن يه عالمه مدرك مهم اون تو هست...

يه عالمه روان‌نويس رنگي‌رنگي اون تو هست...

 اما من هميشه بايد روان‌نويس قرمز داشته باشم...هميشه... روي همه نقشه‌ها با قرمز كامنت مي‌دم...

بعد اگه قبول نكنن یه علامت قرمز بزرگ برای خودم ....

برای دوباره کاری...

.......

خلاء کامل...

نه.... شايد کمی بخارات مسموم...

شاید ما به اندازه همون چرخیدن فرفره فرصت داشتیم...

‌آخ وقتی زير لب زمزمه می‌کنی...

بی تو اگر بسر شدی...!

قانون بيرحم پشيماني      

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 14:53  توسط وانتار | 

سوال اساسی چرا بارون نمی آد...

...

جاده های پیچ در پیچ  بدجوری وسوسه ام می کنن...

همراهی نسیت مثل  همه زندگی...

باید برم...

عجب در خیالم  رفتن هست...

بی گذاشتن نامی یا نشانی...

رفتن و گم شدن...

ذوب شدن در ابدیتی خالص...!

شب و روز در خیالمی و ندانمت که کجایی....

"...چه کسی ...

با چه کسی....

با چه کسی سخن ... 

با چه کسی بايد سخن گفت ؟؟ !

با چه کسی بايد سخن گفت ؟؟ !

با چه کسی؟؟؟!"

کسی نیست...

*در رنجهامون سخت تنهاييم

و سخت يگانه*

...

دوست می دارم هایم...

...

اين روزها با هرکه دوست می‌شوم

فکر می‌کنم آنقدر با هم دوست بوده‌ايم

که ديگر وقت خيانت است...

طول داره تا بفهميش...

شام بايد  برم رستوران لبنانی...

ناهار رستوران هندی بودم...

بعد از ظهر يه ناخونک زدم به پيتزای دوستان...

پاک دارم اينترنشنال می‌شم...

به این زودیا هم که راهیم...

من هیچ چیز مقدسی نمی بینم...

هیچ چیز...

نمی دونم تا کی دووم می ارم اینطوری همش بدو بدو..

شمارش معکوس من شروع شد...

خدایا هفت بار اعدام می خوام تا فردا صب لطفا بی زحمت...

تا حالا شده  فک کنین می میرین...

خوشحال می شین یا ناراحت...

من نیم دو جین دری وری رو دارم می اندازم دور...

لبام سرد شده...

احمقانس...

همه چی این زندگی احمقانس...

رویهمرفته هیچ کس نیست... هیچ چی حس نمیشه...

می ترسم...

درد

درد

درد

بگم اعتماد ندارم به هيچ کی...

حرفمه...

حرفمه...

اما خفمه...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 1:25  توسط وانتار | 

سلام

بالاخره مجبور شدم بچه هامو بزارم برای فروش!!! طفلکیا تنها موجوداتی بودن که هیچ وقت بابت کم محلیام به جونم غر نمی زدن و وقتی دهنشونو باز میکردن هیچی نمیخواستن! حالا که باید برم دلم میخواد بدمشون به کسی که لااقل یه کم هواشونو داشته باشه!!! این ویزای لعنتی رو یکم بی موقع دادن! موقعی که تازه داشتم کم کم رو پاهام وای میستادم!

 

 

توجه             توجه     

یک عدد اکواریوم با مشخصات زیر فوری فروشی! (به علت مسافرت)

ابعاد: 30×40×50

آب: شیرین

لوازم جانبی: فیلتر کف ماهیران (جهت جمع آوری ذرات معلق)

                  فیلتر تصفیه آب چینی

                  پمپ هوا با دو خروجی چینی

                  غذا برای حداقل 6 ماه

ماهی:

          نژاد                            تعداد               سن              نام

black ghost                          1عدد               1سال            لوسیفر

  gorami dwarf                     1عدد               6 ماه             فاول

glass                                   4عدد               8 ماه             نمی تونم بگم!

tetra penguin                       1عدد               8 ماه             پگی

           کف خور                     2عدد               8ماه              موبی_ مولی 

قیمت:60,000  (15% زیر قیمت خرید)

در صورت تمایل لطفا پیام بزارید.

در صورت واجد شرایط بودن متقاضی محترم تخفیف ویژه ای داده خواهد شد!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 21:4  توسط وانتار | 

                     

 

بعد از اون اتوبانگردی از دم "بی بی" و "پوپک" رد شدم...آخرش رفتم "نوبل" می گه اون پای سیب و آلبالوهای هیجان انگیزش رو تموم کرده برای جلوگیری از هرگونه ضایع شدن پیراشکی می خرم...

کیف پولم رو هم نبردم...

مجبورم کم بخرم...

بنزین هم نتونستم بزنم...

خونه دوستم که بودم یهو سردرد و سرگیجه بعدش هم خون دماغ شدم...

می خواستم کسی نفهمه...

اون قطره درشت خون که ریخت روی بلور مشکیم...

هیچ کس نفهمید...

هیچ کس...

یه دستمال چپوندم تو دماغم...

خونه که رسیدم دو تا آرامبخش خوردم...

"عصبیه..."

اگه این اعصاب نبود چه می کردیم جدا؟؟!

دلم می‌گيره با خودم فکر می‌کنم...

شانه هايت را با قرص مسکن عوض کرده‌ام...

با خودم می‌خندم

از جملش خوشم می‌آد...

دارم مزخرف می گم...

خوابم نمی بره...

فکر کنم برای اینکه آدم خوابش بگیره با آرامش باید بره تو رختخواب نه با آرامبخش ...

با خودم فکر می کنم خیلی فکرا...

آخر هفته قراره بریم شمال ...

این هفته بخاطر کمبود یا نبود برنامه ریزی سفر انجام نشد...

ساعت 1 شب در عالم مستی و نیمه مستی تصمیم می گیرن برن شمال

منم که پایه...

خب صبحش یادشون می یاد که نمی شه...

انگیزه: فقط دریا و رطوبتش!

به مسعود می گم باورم نمی شه انقده آدم شده باشی...

می خنده...

می گم مانا چی کار کرد تو آدم شدی...

بگو به منم یاد بده...

5 سال پیش مانا همش تو بغل من گریه می کرد...

مسعود می گه: تو چرا همچنان یکه یالغوز موندی...

می گم اخلاق ندارم از بس...

می خوام یکی برام بنویسه:

         تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف تو

         زان سفر دراز خود عزم وطن نمی کند...

الحمدلله که آدما هنوز به چین زلف نرسیده پشیمون می شن...

بعدش فک کن اونوقتیه که سردته...

یا مثلا زیربارون خیس شدی یا توی چشات دودوی مستیه هیش کی نیست که نگرانت بشه...

هيچ وقت نبوده...

هيچ وقت کسی حس نشده!

"نگاه کن

با من بمان..."

کسی نیست...

هیچ کس حس نمی شه...

از اینکه اینهمه می تونم مزخرف بگم حالم به هم می خوره...

فکر کنم آرامبخش کم کم داره اثر می کنه...

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 22:36  توسط وانتار | 

                           

من اين کلمات را فقط برای لذّت از نگارششان می‌نويسم....

در یک شب بیخوابی...

مث وقتی که يه مداد نوک تيز می‌گيری دستت و حس می‌کنی بايد باهاش يه چيزی بنويسی...هميشه هم اسم خودت رو می نويسی....

ـــ من چطورم؟؟؟!
ـــ خوبم....
حال من خوبه امّا تو باور نکن......

 

يه وقتايی توی زندگی بايد توی يه جاده‌ی باريک دور دو فرمون بگيری و برگردی، بايد راهت رو عوض کنی....

يه وقتايی عقب عقب می‌ری توی دره، يه وقتايی می‌خوری به ديواره‌ی سنگی کوه....

يه وقتايي....

مسخرس نه؟؟
که من دلم ميخواد يه شب بارونی پاييزی باشه، مثلا وسط آذر.....

يه ديوونه بهم زنگ بزنه بگه که دم خونمونه،

يه ديوونه که دوستش داشته باشم

 بهم بگه: بزن بريم....

من هم ازش نپرسم کجا؟؟!

مجبور نباشم به کسی هم توضيح بدم که کجا میرم....

صدای بارون باشه و برف پاک‌کن روی شيشه ی ماشين، توی اون جاده ‌های پيچ‌در پيچ وحشتناک.....
کنار دريا يه شب ديگه تا صبح کنار دريا....همون نور کوچولوی قرمز باشم که توی لحظه حل می‌شه....
هنوز بارون بياد، نم‌نم....
خورشيد در بياد، امّا هوا انقده ابری و خاکستری باشه که آادم نفهمه کی صب شده.....
الان يه شب گرم بهاری،بارونی خیال اومدن نداره....

همه به طرز وحشتناکی عاقلن....

امان از اين تخيل لجام گسيخته...

چشت رو وا کن....

چی می بينی؟؟؟!

يه شهر دودزده....

چشات رو ببند به پنجره‌ی تاکسی تکيه بده و بخواب، بالاخره يه جوری بايد کمبود خوابت جبران بشه...مگه نه؟؟!

من هم سرم رو می ذارم روی فرمون... گاهی پشت چراغ قرمزا خوابم می بره...

و من پشه خوشبختی هستم چه زنده بمانم چه بميرم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 23:15  توسط وانتار | 

                

من مثل تو پا به دنيای نويی نگذاشته‌ام تا با ديدن هرچيزی دهنم از تعجب باز بمونه...اما خب به نوبه خودم از صبح تا شب انقده اتفاقای عجيب می‌بينم که دهنم که از تعجب باز می‌مونه  هيچ چی...دو تا شاخ هم کم مونده رو سرم سبز بشه...

همه چی اينجا تکراريه...ديده‌ها و شنيده‌های من کمابيش مثل همه است و با مال خيليها فرق دارد…

من من هستم...خيلی جاها می‌شد گوشهام رو بگيرم و نشنوم اما وايستادم شنيدم...عذاب کشيدم...

می‌شد پشت کنم و برم...اما وايستادم وديدم...رنج آور بود...

لمس کردم...تجربه‌های تلخی رو با حماقت برا خودم رقم زدم...مث اينکه دستت رو لای يه در بذاری و فشار بدی...يا مث اينکه...

مثل رنج بردن از يه درد انتزاعی...

زندگيم اينطوری شروع می‌شه... ساعت رو با بدخلقی خاموش می‌کنم...دوست ندارم بيدار شم ... می‌شه که شب قبل از فرط سرفه نخوابيده‌باشم... می‌شه که تب داشته باشم...يا کابوس ديده باشم...می‌شه که خوب خوابيده باشم... هميشه همينطوره موبايل رو توی دستم می‌گيرم...

با اینکه خوابم خوابالو ماشین رو استارت می زنم...

می زنم زیر گریه تا دم شرکت...

صدای بوق ماشینا و این ترافیک لعنتی...

و تو از اينهمه راحتی...

کار...ساعتها پشت کامپيوترت می‌شينی...برای همه چی استانداردی هست...که يه پلان ساده چه جوری بايد باشه...واسه فاصله هر دو پله با هم...هيچ‌وقت نمی‌شه همه استانداردا رو رعايت کرد...هميشه يه پای قضيه می‌لنگه...هميشه يا جا کم می‌آری واسه طراحی بهينه...يا از زمانبندی عقب می‌افتی...

هرکی هرکی شده شرکت اساسی...

دلم می‌خواست گوشام رو می‌گرفتم و مجبور نبودم توی اون شهر شلوغ که صدا به صدا نمی‌رسه...کار کنم...  دلم می خواد گریه کنم..

احساس گنگ و خفه بی‌پناهی...توهم قدرتمندی و بی‌نيازی...ميل گريه مث بچه‌ها...

آينه هم بازت نمی‌شناسد...

 الدوز و عروسک سخنگو رو خوندی؟؟!

¤عروسک گنده يا تو حرف بزن يا من می‌ترکم...يا تو حرف بزن يا من می‌ترکم...¤

همه بچگيم در آرزوی حرف زدن عروسک گنده....و حالا...ديگه آرامشی نيست...

آرامش گم‌شده ....

 شبها کنار کشيدن پرده ، باز کردن پنجره و حس کردن باد خنک اين شبها روی صورت...گوش دادن به ¤شب، سکوت،....¤ بعد از نوشتن اينجا....

احساس حقارت...ميل وصل شدن  به يه جريان زنده و روشن...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 19:42  توسط وانتار | 

خوشحالم که خوابها بو ندارند...

احتمالا امشب از بوی تعفن جنازه های سوخته و خون خفه می شدم...

برای نخستین بار در زندگیم به شدت احساس احمق بودن می کنم...

به شدت...

راه رفتن روی مرز باريک انسانيت...

درد جاودانگی...

ترس فراموش شدگی... 

حالا دارم ؛سونات مهتاب گوش می‌دم؛

و به احساس بلاهت خودم می‌خندم...

دوستم گفت: ¤ با این خودمحوری گور خودت رو با دستات می کنی...تنها می مونی... مردا از زن زیاد به خود متکی خوششون نمی اد...بهت گفته باشم... ¤

ترجیح می دم آدمی رو کنار خودم داشته باشم که بدونه برای یه حس قوی می خوامش...

بوی گند ایده الیسم...

سرم رو میندازم پایین

¤فک می کنی چن نفر دیگه رو می تونی مث من دیوونه کنی¤...از حرفش چندشم می شه...

تفتیش عقاید...

آدم بودن سخت است...

آدم بودن سخت است...

آدم بودن سخت است...

هزار بار از روش سرمشق بنویس...

شاید من زیادی زندگی رو سخت می گیرم...

یه حسی به من همه پایانها رو الهام می کنه...

به بدبینانه ترین شکل ممکن...

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 19:42  توسط وانتار | 

 

ديده ام در جهان نما چشمی

 که به تکرار می کشد فالم:

« يک نفر از غبار می آيد » !

مژده ی تازه ی تو تکراری است

يک نفر آمد و زد زخم های هميشه بر بالم..........

 

پ.ن. امروز دندون عقلم رو جراحی کردم! نمی دونم من خیلی کم تحمل و غرغرو شدم یا این دندونه واقعا خیلی درد می کنه! گمونم به تازگی وارد 85 سالگی شدم که این همه غر می زنم!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 21:26  توسط وانتار | 

دو دل میان ماندن و رفتن...

قلبم را پیشت جا گذاشتم!

نه ماندم...

نه رفتم...

فرو رفتم!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 22:28  توسط وانتار | 

 

عجیب در سیرکی که خودم ساخته ام دودو می زنم

حتی نیستی که به تلاش مذبوهانه ام بخندی...

در اتاقم گم شده ام

چیزی تا سپیده نمانده...

نور هم نجاتم نمی دهد!

بوی حماقت می دهم...!

با همه چیز و همه کس لج کرده ام...

با زندگی ام که بوی گربه مرده مم دهد...

با خودم...

حتی با ماهیهای زبان بسته توی آکواریوم!

در آینه یک غریبه به من زل زده

دخترکی بیست و اند ساله با چشمانی هزار ساله!!!

خسته ام...

خفه ام...

شاید کمی نوازش یا حتی کمی لالایی بد نباشد!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 21:36  توسط وانتار | 

 

وقتی به همه اتفاقات دور و برت ساده ترین اونا نگاه کردی و همش برات شد یه سوال...

وقتی به قول استاد استاتیک که می گفت: خانوم... داری سوالای استراتژیک می پرسی...

همش سوالای استراتژیک پرسیدی...

چه لهجه داغونی هم داشت...

می شه با این سوال ساده شروع کرد: سیب از درخت افتاد...چرا؟؟!

نیوتن جوابش ر وداده...فرموله کرده... اما نمی تونه جواب یه چیزی رو بده...دلیل وجود این نیرو که همه چی رو به سقوط تهدید می کنه...

نیروی جاذبه ناشی از میدان مغناطیسی یا جرم زیاد زمین...یا هر چی چرا باید وجود داشته باشه...

لذت بخشترین لحظه های زندگی لحظه های فرار از این نیرو ...

فقط با فرار از اون می شه پرواز کرد...می شه سقوط  کرد...

ما از کنترل کردن بیتعادلیها لذت می ریم...

لذت دوچرخه سواری از لذت چهارچرخه ای با سرعت مشابه بیشتره...

چهارچرخه ها فقط وقتی به حد جنون پرسرعت باشن لذت بخشن...

خلبانا از پرواز با هواپیبماهای زیادی متعادل خوششون نمی اد...

که به سختی دور می زنن...که به سختی تغغیر جهت می دن....

تعادل بیش از اندازه بیتعادلی می آره...

می فهمین...

اگه هواپیمایی اونقدر تعادل داشته باشه که نتونه تغییر جهت بده حتی نمی تونه دور بزنه...

همش تهدید به سقوط می شه...

دستی کمی بیتعادلی اضافه می کنند...

لذت دو تا پا روی زمین فقط بعد از یه پرواز درس حسابی حس می شه...می فهمی؟؟!

بد از سقوط اگه متلاش نشی... اگه اشکت در نیاد که چرا هنوز متلاش نشدی... می شه...از روی زمین بودن لذت برد...

خستم...دارم دری وری می گم...

یه کتاب جدید رو رورق میزدم... ادبیاتش انقده مبتذل بود که نمی تونم تصور کنم کسی اونا رو بخونه بدون اینکه کهیر بزنه...

فرض کن ...

نامه های عاشقانه از نوع گروه سنی الف...

پر از گل و بوس و قلب...

قیافه خودم رو تصور می کنم که کسی برام از اونا بفرسته...

فرض کن...

فقط تو فرض کن...

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 1:27  توسط وانتار | 
                 

نامی نداشتم و شناسنامه ای هم. پیشانی ام شناسنامه ام بود . محل تولدم دنیا بود و صادره از بهشت .

هیچ وقت نشانی خانه ام را به شما ندادم فقط می گفتم مستاجر خدایم همین ... هر وقت که پیشتان می امدم می گفتم زود باید بروم با خدا قرار دارم !

تنها بودم و فکر می کردید شاید بی کس و کارم ولی خودم می گفتم کس و کارم خداست.

برای خدا نامه می نوشتم ، برای خدا گل می فرستادم ، برای خدا ساز میزدم ، با خدا غذا می خوردم ، با خدا قدم می زدم ، با خدا فکر می کردم ، با خدا بودم .

می گفتم : صبح رنگ خدا دارد ، عشق بوی خدا دارد .

می گفتید : نگو ... اینها که می گویی یک سرش کفر است یک سرش دیوانگی .

اما من می گفتم و بین کفر و دیوانگی می رقصیدم .

شما به ایمانم غبطه میخوردید اما می گفتید : بگذار خدا همچنان بر عرش تکیه زند ، خدای ملکوت را این همه پایین نیاور و به زمین آلوده نکن مگر نمی دانی که خدا منزه است از هر صفت ، هر تشبیه و هرتمثیلی ... پس زبانت را آب بکش .

مرا ترساندید ، واژه هایم را شستید و زبانم را آب کشیدید ، دیوانگی ام را گرفتید و خدایم را ، همان خدایی که برایش گل می فرستادم و با او قدم می زدم .

و بالاخره نامی برایم گذاشتید و شناسنامه ای برایم گرفتید . صاحب خانه ام کردید و شغلی به من دادید و من کسی شدم همچون شما ...

سالها گذشته است و شما دانسته اید که اشتباه کردید. تو را به خدا اما اگر روزی باز مومن دیوانه ای را دیدید دیوانگیش را از او نگیرید زیرا جهان سخت به دیوانگی مومنان محتاج است .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 21:23  توسط وانتار |